loading...
سایت عاشقانه لحظه های خوش من و تو
*♥*♥*نویسنده سایت ما باشید*♥*♥*



سلام به سایت خودتون خوش اومدید

شما میتونین با فعالیت در انجمن و با گرفتن

و جمع کردن لایک،مدیریت انجمن رو برعهده بگیرن

کاربر برتر ما در انجمن باشید




ویرایش پروفایلویرایش پروفایلویرایش پروفایلدل نوشته ها و مطالب عاشقانه خود را درلحظه های خوش من و توبه صورت رایگان منتشرکنیدویرایش پروفایلویرایش پروفایلویرایش پروفایل

ویرایش پروفایلویرایش پروفایلویرایش پروفایلشما عزیزان میتوانید  عاشقانه های خودتون در لحظه های خوش من و تو به اسم خودتون بین هزاران بازدید کننده به اشتراک بگذارید!ویرایش پروفایلویرایش پروفایلویرایش پروفایل

ویرایش پروفایلویرایش پروفایلویرایش پروفایلبرای ارسال نوشته های خود به لینک زیر مراجعه کنید

و بعد از نوشتن متن خود و ارسال آن مطالب شما کمتر از یک روز در صفحه نخست سایت قرار خواهدگرفتویرایش پروفایلویرایش پروفایلویرایش پروفایل

ویرایش پروفایلارسال پست جدید  کلیک کنویرایش پروفایل






آخرین ارسال های انجمن
roya22.ir بازدید : 374 یکشنبه 11 اسفند 1392 نظرات (3)

 

سلام به عزیزانی که داستان منومینا رو دنبال میکردن

باید بگم بزودی قسمت های بعدی این داستان به نمایش گذاشته میشه

 

 

hidden7211 بازدید : 401 پنجشنبه 01 اسفند 1392 نظرات (3)

 

 


بعد از اون روز که مینا با مادرش اومد خونه خالم دیگه مینا نیومد.
کار هر روزم شده بود نشستن جلوی در برای دیدن مینا.نمیدونم دلیل اون کارمو چطوری بگم.
واقعا به انتظار نشستن برای دیدن مینا برام دلپذیر بود. با قاطعیت میگم که بهترین لحظات اون سفرم انتظار کشیدن برای دیدن مینا بود.
گاهی وقتا دیگه طاقت نمیاوردم و به مینا اس میدادم بیا بیرون.
معمولا بعد از چند دقیقه با یه لبخند میومد بیرون دستی برام تکون میداد و میرفت داخل

.

hidden7211 بازدید : 311 سه شنبه 15 بهمن 1392 نظرات (3)

 

 

 

سلام عزیزان
میریم سراغ ادامه خاطرات
......سه روز بود که پیشش نرفته بودم ،تو این مدت با گوشی باهم در ارتباط بودیم و هر روز به بهانه های مختلف یکی دو ساعتی گوشیش خاموش بود.
حرفاش دیگه برام معنا و مفهومی نداشت،از اینکه بعضی وقتا میگفت دوست دارم و عاشقتم حالم به هم میخورد.
بعد سه روز دیگه بدون درد راه میرفتم(البته هنوزم باید استراحت میکردم ولی من حوصله نداشتم یه جا بشینم) دوس نداشتم برم پیش زهرا اما شارژم تموم شده بود و اونم میگف دلم برات تنگ شده و میخواد ببینم با یه دنیا نفرت ازش رفتم طرف خونشون ظهر بود و نمیخواستم وقتی از دیوار میرم بالا کسی ببینم ولی اون همش اصرار میکرد که زود بیا کارت دارم

hidden7211 بازدید : 351 پنجشنبه 10 بهمن 1392 نظرات (5)

 


بعد مدرسه اومدم خونه گوشیمو روشن کردم اما خبری نبود.
شب شد و موقع خواب اینبار یه شماره دیگه اس داد سلام.
من- سلام بفرمایید
- میخواستم بگم دیگه به اون شماره زنگ نزن دست مامانمه.
- شما؟
- اووووه چقد تو خنگی همونیم که دیشب جیگرتو خون کردم.

hidden7211 بازدید : 356 چهارشنبه 09 بهمن 1392 نظرات (1)

 

 

 

آهای زمستان!

حواست باشد......

که دور تو و تمام شاعرانه ها را خط خواهم کشید.....

اگر با آمدنت او حتی یک "سرفه" کند
بازم سلام
.....
چند روزی بیشتر تا تولدم باقی نمونده بود
روز تولدم بابام بهم یه کارت هدیه داد!!!!!!!!!! اولین سالی بود که یکی روز تولدم بهم هدیه داده بود
و تنها سالی بود که هیچ یادی از مینا نکردم حتی روزی هم که تولدمو بم تبریک گفتن یادی از مینا نکردم درواقع یادم رفته بود.
******
سال نو رسید

 

hidden7211 بازدید : 331 شنبه 05 بهمن 1392 نظرات (3)

 

 

 

تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.تو میدانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.از شادی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می¬درخشد. و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه¬ هایم احساس می¬کنم.
نمی¬توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده¬ام، دریاب ! دریاب !من ترا دوست دارم، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم، ‌هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌
آزادی تو مذهب من است،
خوشبختی تو عشق من است،
دکتر علی شریعتی.
سلام بر همه.
ادامه خاطرات....
اذر ماه بود که یه روز از جلو مدرسه دخترا رد میشدم و به طرف مدرسم میرفتم که یه دختره رو دیدم داره بر و بر نگام میکنه. اولین باری نبود که دختری نگام کنه ولی اولین بار بود که اینقدر طولانی یه دختر بهم خیره میشه.
با خودم گفتم حتما اشتباه میکنم و کس دیگه ای رو نگاه میکنه و سرمو انداختم پایین و رفتم مدرسه

hidden7211 بازدید : 350 شنبه 05 بهمن 1392 نظرات (1)

 

 

 

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
! -چقدر هم تنها
 -خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
 -دچار يعني
 -عاشق
 -و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
! چه فكر نازك غمناكي -
 -و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
 -خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
 نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست
سهراب سپهری. .
بازم سلام
منتظر نمیذارمتون و ادامه...
....
تو حیاط مدرسه منتظر رئیس بودم که مشاور از پشت سر صدام زد چرا نرفتی کلاس؟
- هیچی اقا منتظر رئیسم که برگرده این زنگم عربی داریم منم خوشم از عربی نمیاد.
گفت پس پاشو بیا اتاق من کارت دارم. منم رفتم تو اتاق مشاوره وشرو شد

 

hidden7211 بازدید : 543 چهارشنبه 25 دی 1392 نظرات (3)

 

 

شراب ناب میخواهم از آن هایی که تلخیش میرود و مستیش میماند!...
شراب ناب میخواهم از آنهایی که عطش میدهد و سیراب نمیکند....
از همان هایی که چشم و گوش و زبانت را میبندند...
شراب ناب میخواهم....
نگو که کوچکم!
با تشکر از کوثر خانوم
درود بر همه دوستان
.....

بلاخره وحید اومد پیشم.
دوس نداشتم اشکهام رو ببینه به همین خاطر اشکامو پاک کردم و سعی کردم اروم باشم.
وحید-پسر تو چه مرگته یه روز خوبی یه روز شادی یه روزم انگار بابات مرده یه نگا به خودت بنداز ببین چی به سر خودت اوردی.ببین چطور چشمات قرمز شده.صد رحمت به دخترا. ده اخه تو چه مرگته هاااااااا؟
-مشروب کو؟

وحید- خفه شو ازبس حال خوبی داری میخوای مشروبم بخوری

بقیش تو ادامه مطلب

 

hidden7211 بازدید : 670 چهارشنبه 25 دی 1392 نظرات (0)

 

 

 

درود بر همه بروبکس گل


ادامه......
دو سه روزی بود که فهمیده بودم قراره برای مینا خواستگار بره ارومو قرار نداشتم.
شبا رخت خوابمو میبردم پشت بوم خونه و به اسمون و ستاره هاش خیره میشدم.
وقتی دلم میگرفت هندزفریمو میزدم تو گوشم و اهنگ گوش میدادم.
همدم شبام شده بود مجید خراطها، محسن یگانه و....
برام فرقی نداشت کی خواننده هست فقط به اهنگا گوش میدادم.
همش به این فکر میکردم که خدایا چرا مینا تو این سن کم تصمیم به ازدواج گرفته.
-ده لعنتی اون هنوز 16سالشه.

بقیه اش  رد ادامه مطلب

 

hidden7211 بازدید : 361 چهارشنبه 25 دی 1392 نظرات (1)

 

 

اول سلام به همه دوستانی که خاطرات منو دنبال میکنن.
از همتون ممنونم.
اینم ادامه...
تابستون شرو شده بود و طبق معمول گرما ادمو ذوب میکرد...اه از گرما متنفرم هیچ جوره نمیشه ازش فرار کرد.
فردا قرار بود همراه خانواده بریم خونه پدر بزرگم(پدر مادرم) همه وسایل هامو با کلی شوق جم میکردم اخه یه مدت میخواستم با دایی هام خوش باشم...
وقتی رسیدیم خونه پدربزرگ طبق معمول جم همه جم بود(معمولا همه با هم قرار میذاشتن که یه دفه اوار بشن رو سر یه نفر) دو سه روزی گذشته بود که دیدم خاله گرم صحبته یه دفه اسم مینارو از زبونش شنیدم که دربارش برای مادرم حرف میزد...
-مینا دختر خیلی خوبیه،نمیدونی که چقدر مهربونه،الان داره درسشو میخونه ولی یه مدت دیگه قراره برن خواستگاریش و..

بقیه داستانم در ادامه مطلب

.

hidden7211 بازدید : 303 چهارشنبه 25 دی 1392 نظرات (0)

 

 

اولین کاری که کردم رفتم سراغ دختر عموم تا ببینم خبری از زهرا نداره. اخه قرار بود رو مخش کار کنه و نظرشو عوض کنه.
اما بازم طبق گفته دختر عموم جواب همیشگی رو زهرا داده بود.
کلافه شده بودم. رو به طرف دختر عموم گفتم
- ببین برو به زهرا بگو داری اشتباه میکنی....
نذاشت حرفم تموم بشه و گفت
- نه نکیسا تو داری اشتباه میکنی. حق زهرا همون هادی هست.
- چی؟ هادی دیگه کیه؟
-هادی همون....

با من باشین با ادامه داستان

 

تعداد صفحات : 2

درباره ما
*♥*سلام عزیزان*♥* به سایت من خوش اومدین*♥* لحظه های خوشی را برای شما آرزومندم*♥* بهترین سایت عاشقانه*♥*
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    شما از ما چه می خواهید
    حمایت کنید از ما

    http://up.roya22.ir/up/roya2/Pictures/baner/banerasli/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A%20%D8%AA%D8%A8%D9%84%D9%8A%D8%BA.gif

    برای حمایت از ما 

    و دسترسی سریع به سایت ما

    کد زیر در امکانات سایت خود بزارید


    امکانات سایت
    http://up.roya22.ir/up/roya2/t-anjoman/1/a9d262b96c86.png
    http://up.roya22.ir/up/roya2/t-anjoman/1/del.png
    http://up.roya22.ir/up/roya2/t-anjoman/1/del22.png
    http://up.roya22.ir/up/roya2/t-anjoman/1/del33.png
    http://up.roya22.ir/up/roya2/t-anjoman/1/9cd69f85be4d.png
    http://up.roya22.ir/up/roya2/t-anjoman/1/del55.png
    http://up.roya22.ir/up/roya2/t-anjoman/1/del222.png

    خانه تکونی

    خانه تکانی

    برای خانه تکانی دلم
    امروز وقت خوبی ست 
    چه سخت است پاکیزه کردن همه چیز
    اززدودن خاطره های کهنه گرفته
    تا شستن گردوغبار دلتنگی...
    روی طاقچه های تنهایی
    آه ! ای خدا! خانه تکانی چه سخت است!!!        
                    "م.بهنام"

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1873
  • کل نظرات : 808
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 1977
  • آی پی امروز : 272
  • آی پی دیروز : 253
  • بازدید امروز : 9,233
  • باردید دیروز : 1,075
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 5
  • بازدید هفته : 11,289
  • بازدید ماه : 41,760
  • بازدید سال : 141,003
  • بازدید کلی : 2,528,595
  • کدهای اختصاصی

    الکسا